همه چیز روبه راه و عالی است

 

جزحنجره زخمی من  ...

 

مثل صلیب شکنجه شده ای

 

بر پل زمان راه میروم

 

تا شاید دست هایم

 

مرا پر بدهند

 

اما ...

 

هر روز فقط

 

خستگی ها و درد هایم

 

خود را به رخ

 

 پله ها و عقربه ها  می کشند 

 

می ترسم یک روز

 

تو را ندیده

 

ساعت ها نیشم بزنند

 

زندگی

 

هر غروب این جا

 

لب دریا موج پهن می کند و

 

مرا به خوردن چای دوآتشه تعارف

 

و من آتش می گیرم از این تنهایی

 

تو فوج فوج پرنده می شوی  در سینه ام

 

بی که مرا

 

کمی آن طرف تر از ساحل بچرخانی ...

 

گاهی به پای عابری ناشناس

 

می پیچم

 

تا مرا به دوباره دریا بیاویزد

 

شاید سفر

 

برهاندم از دور باطل در این

 

صفر تو خالی

 

همه چیز عالی است

 

و من گاهی با خودم فکر می کنم

 

جسم زمین خورده که هیچ

 

روح هبوط کرده دلخوشی ندارد که ...

 

آن وقت چای سرد شده ام را

 

که غروب در آن ته نشین شده

 

با یک حبه بغض سر می کشم

 

و سربه راه

 

می شوم یکی از راه رو های روبه راه زندگی

 

تا دوباره  ...

                            نسرین 

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
نسرین و صفا

خودمان اول ... سلام

مسیح

نسرین جون اینقدر این روزا حالم خوبه تازه امروز رفته بودم درکه کلی حال داد تازه یه عالمه اون کتاب زنانی که با گرگها می دوند را خوندیم وتحلیل کردیم [شیطان] بازم بگم ....

مسیح

راستی یادم رفت بگم نوشته جدیدت خیلی زیبا بود [قلب]

صفا

سلام مهربان! این روزها می توانی صدای پای بهار را از سر شاخه های نورسته بشنوی می توانی به هرچیز ساده ای از ته دل بخندی... به قول دوستی یک ماه پیش فکر می کردیم یخها تا عید مهمان کوچه هایند ولی ... زمستان زودتر از آنچه فکرش را می کردیم کوله بارش را برچید، پس نازنینم تو هم لطفا بغضت را دور بریز و چایت را با عشق بنوش !

محمد

مگر مي شود فراموش كرد؟...

م.ر.ت

درود بر شاعرترین نسرین و نسرین ترین شاعر دنیا !