نمی دانم چرا

 

این جمعه عجیب

 

به تمام پنج شنبه های جهان

 

گرهی کور خورده است ...

 

هوا

 

هنوز زمستان گذشته است و

 

من به اصرار بهار

 

در دهان لحظه های سردم

 

شهد می نوشانم

   

گریه های من

 

در لباس سنگ دوزی اشان

 

امشب

 

چه زیبا برایم می رقصند

 

و خدا

 

در گوشم

 

همان ترانه های موزون همیشگی اش را ...

 

اما من

 

امشب پشت این سکون فهیم

 

صندوق دار همیشگی سینه ام نیستم ...

 

به گمانم کسی در گوشم

 

دوباره

 

هفت روزگی ام را

 

اذان می گوید

 

اما مثل بار پیش

 

آتش آن کلمه ها

 

مرا در نمی گیرد

 

انگار 

 

این بار

 

در زهدانی تاریک

 

سال هاست خواب مرگ می بینم

 

انگار

 

هرگز

 

به دنیا نیامده ام .........

 

 

/ 32 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

نسرین عزیز. این سایت و یا وبلاگ و یا هر چه ..کشف ما یعنی ایرانی که نبوده همچنان تلفن تلگراف مورس رادیو وو ............... اما وسیله بوده که انسان ها را بهم نزدیک کند دوست عزیز به راحت ترین شکل ممکن بمن بگو دیگر با سایت ............ وبلاک من تماس نگیر و یا به قول جوان های امروزی بی خیال من باش لطفا این را بمن بگو خواهش میکنم بگو تا من از تماس روزانه با تو خلاص شوم

ّّ×××)خدایی که شکست خورد(×××

تنها و روی ساحل مردی به راه می گذرد نزدیک پای او دریا همه صدا شب ‚ گیج درتلاطم امواج باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و درچشم های مرد نقش خطر را پر رنگ میکند انگار هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟ و مرد می رود به ره خویش و باد سرگردان هی می زند دوباره : کجا می روی؟ و مرد می رود و باد همچنان امواج ‚ بی امان از راه می رسند لبریز از غرور تهاجم موجی پر از نهیب ره می کشد به ساحل و می بلعد یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب دریا همه صدا شب گیج در تلاطم امواج باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و ..... [گل][گل][گل][گل]

مهدی کوه پیما

با سلام با يك غزل به روزم . ممنون ميشم سري بزنيد و نظر بديد.

شهرام معقول

سلام خانم تهرانی شعر تان را خواندم و منتظر حضور خوبتان هستم. پاینده باشید.

نسرین

سلام آقا رضا من که نفهمیدم شما چه گفته اید و درخواستتان چیست ...اگر ممکن است کمی واضح تر ... !!! ضمنا من خودم دنبال راه فرار می گردم از دست این کلمه های آتش به جان اما صفا را چه کنم ... والا این کلبه درویشی چیزی برای ماندگاری ندارد که !

بابک اسفندیاری

سلام نسرین خانم شعر زیبایت خواندم ولذت بردم زنده باشی وشاعر منتظرم سری بهم بزن

سید عرفان

سلام امروز به آرشیو وبلاگت مراجعه کردم (اسفند 85) نوشته‌ها جالب بود. به نظر من هم معلمی سخت‌ترین کار است من که اصلا و به هیچ عنوان حاضر نیستم چنین کاری را انجام بدهم از نظر من بار مسئولیت سنگینی است که اگر قرار باشد انسان آگاهانه انتخاب کند افراد کمی به سراغ این شغل می‌روند. باید قبول کرد که یک سری از معلمها از بد حادثه معلم شده‌اند. امیدوارم شما معلمی خوب و توانا باشید و عاشق کارتان. اینکه گاهی می‌زدم بر آب و آتش خویش را روشنی در کار مردم بود مقصودم‌، چو شمع

رضا

با پوزش از دیر کرد انگار همین امروز خواب خواب مرگم را دیدم