چون برگ سبزی

بر خش خش تن پاییز

                    راه می روم

و با خود

 همراه نمی کنم

رنج ویران هیچ ریشه ای را

 ترس برگ های گمشده در باد هم

مرا به هیچ کجا ترین

نقطه جهان نمی کشد ...

...

کاش می دانستم

که در نهایت سبزینگی

 برگ های زمستان پوش

سوغات تبر می برند

به چشم انتظاری درخت ...

                                 نسرین

/ 5 نظر / 5 بازدید
مهرسان

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها ، به تو می اندیشد و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است ... ........................................ دوست عزيز به کلبه فقيرانه من هم قدم بزار و راستی نظرت راجع به تبادل لينک چيه؟

م.ر.ت

زيباست.. در مصرع دوم بر بهتر است از روی به خاطر تناسب موسيقايی بيشتر با برگ در مصرع اول.

زهرا رييس السادات

سلام همزاد عزيز دل چقدر خوشحالم از آشناييت و چقدر لطف داشتي به من ممنون...اشعار خوبي داري. باز هم خواهم آمد...شما هم سر بزن تا هميشه شاعر باشي.....

باوه يال

و با خود همراه نمی کنم رنج ویران هیچ ریشه ای را سلام و ارادت بسيار خانم تهرانی سپاس از امدنتون و خوشحالم از بودنتون دست مريزاد عالی بود هميشه سبز باشيد و دست هيچ خزانی به شانه هايتان مرساد درودتان

شروه

شعر ها نياز به ويراستاري دارند سري به وب ما بزن