چقدر امروز دلم می خواست

همان کودک کوچه سنگی بودم

دخترکی با موهای دم اسبی

همبازی شاپرک ها

لی لی های خنکای غروب تابستان

هفت سنگ با پسرهای قلدرهمسایه

نردبان فلزی باریک

پشت بام ترسناک

دویدن های بی دغدغه بی فردا

و دوچرخه سواری های وحشی زخمی

سرازیر تا زیر زمین خانه

قهر های ابتر و بی دنباله

دختری که هیچگاه دستور سبیل آتشین نداد

و همیشه دزد ها را بخشید

دخترکی با خنده های بی حجاب

مست و سرکش و بی پروا

انگار چراگاه رمه اسب های وحشی است

کوچک و مغرور

با آرزوهایی دست نایافتنی...

یادش به خیر

عصرهای پاییز گنجشک ها

و تعطیلی مدرسه کلاغ ها

عصر های آب خوردن گل ها

و بوی مست یاس و کاهگل و پیچک ها

یادش به خیر

صدای نصیحت پدر

روی سماور که می جوشید

و اخم های شیرین مادر

که با نان و پنیر صبحانه می چسبید

نسرین ...

برای چندمین بار می گویم

ظهر که آمدی ...

نیایم ببینم ...

و مادر برای هزارمین بار

هزار ها بار

آمده بود و دیده بود ...

_ فدای آن اخم های مؤکد

که من هنوز هم دوستشان دارم _

...

وحالا که خیابان ها و کوچه ها

با پول قلک هایشان

بزرگراه خریده اند و

ساختمان ها ی پیر جایشان را

به تازه نفس های قد بلند داده اند

_انگار با خوردن شیر اصلاح نژاد کرده اند_

آن دختر سر به هوا هنوز هم کودک است

و درونش

زنی سی و چند هزار ساله زندگی می کند

که روزها پنبه آفتاب می ریسد و

شب ها ماهتاب رشته می کند

دخترکی که تور و پولک و شیرینی خوران

این اداهای آدم بزرگ ها

و حتی درد های زایمان هم

بزرگش نکرد

او اما فقط یاد گرفته است

با موسیقی تند درد های جهان برقصد

و برای همه دست های پیر

خنده های پیر کروموزوم های ناتوان

لباس های بیمارنگاه های فقیر

گریه کند

..............

این روزها

آن زن تنها و غمگین را

کودک درونش به خلوت کوچه های شب می کشد

دوست دارد راه رفتن با اورا

گاهی خاطره ها به او تنه می زنند

سر می خورند و به زمین می افتند

می شکنند

گریه می کنند

آن دخترک هم گریه می کند

با چشم های مه گرفته آن زن

و با لبهای طراوت بهاری اش

از ته دل می خندد

تا ته همان کوچه سنگی

که امروز دلم می خواست

کلید به دست

مست می دویدم تا مدرسه

تا اخم شیرین مادر

و نصیحت های گرم پدر

تا سربه هواشدنم

تا عشق ..................

                                                                                                    نسرین

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا افشاری

خانم تهرانی عزيز چيزهايی که براتون نوشتم قانون اساسی شعر نيست دريافت های يک رضا افشاری بيشتر نيست کار بسيار دوست داشتنی بود . تمام تئوری های ارزشمند ادبی از دل خود اثر استخراج شده پس اين شاعره که تئوری سازه . شاعر يک نگاهه که هر دريافتی رو قابل توجه ميکنه حتی دليلی نداره کاشف اين دريافت خودش باشه . شاعر به اعتقاد من پکیج یک دریافت رو میسازه حالا اگر این دریافت و شاعرانگی در کلام یک مولف باشه میشه شاعر اندیشه مثل مولانا حافظ سعدی شکسپیر و شعر ابزاری میشه برای رسوخ مفاهیم . این نگاه رو خیلی از دوستان نمی پذیرن معنا و مفهوم گرایی رو عرض میکنم . و ادبیات برای ادبیات رو کارکرد صحیحی می دونن به نوعی ادبایت محض و دیکتاتوری بلا منازع زبان برای همین در مباحث ادبی با چنین دیدگاه های متفاوتی به تعارض و تناقض می رسیم من پیشنهاد میدم شما هر رای و نظری رو گوش کنید و از فیلتر ذهنتون عبور بدید تا به حنس خانم تهرانی در شعر برسید و مطمئن باشید هیچ شاعری موافق حال تمام نگرش های و گرو ه های ادبی نیست . مويد باشيد و کماکان شاعر

مسیح

نسرين جان چیزکی نوشته ام لطف فرمایید قدم رنجه فرمایید راستی خوشحالم که آمی حالش خوبه سلام ما را هم بپذير امی جان ما تازه داشتیم باب رفاقت را با شما باز می کردیم

خواجات

آن قدر که در شعر شما انسانی خودش را در نی لبکی ادامه می دهد حرف های شما را درباره ی شعرم به درون کشيده ام . ميزبانی من تنها با مشتی سطر سوخته مهيا می شود عزيز .

ع.زرقاني

شعر و شعورت را خواندم و خواندم و بازهم خواندم شیرین بود گفته ای :قبل تر ها که هنوز همسایه بودیم با ما مهربان تر بودید ... اما هر کجا هستید خدا پناهتان اگر مرا ديدی سلامم را برسان که ... ضمنا لينک شديد.

ياسمی

سلام خانم تهرانی انصافا شعر صميمی و در عين خال عميق و تاثير ژ گذاری بود طبعتان همچنان روان و ذوقتان شکوفان

تازه های ادبی

سلام ممنون از حضور شما. لطف کرديد اومديد کار جذاب و خوبتون را هم خوندم.خیلی قشنگ بود زنده باشيد ياعلی

صفا

سلام نســـــرين... این کودک دوچرخه سوار و شیطونت رو برسون به سالهای نوجوانی ... ياد روزهای مدرسه رو هم زنده کن برام ... زنگهای تفريح ... دستهای گره شده...آرزوها ... قهرها ... بدجوری دلم هوای اون روزها رو کرده

نسرین

سلام عزیزم صفا مدتیه تو فکر اون آبشار دوستی ام به زودی برات می نویسمش ... دلم خیلی هواتو کرده ... هوای دوستیمونو تو کوچه های دبیرستان ... تو حیاط مدرسه ...وسط ازدحام آدم ها که فقط دستای منو و تو گره داشت همیشه دوستت دارم

نسترن

در بازی پر تشویش زندگی روح عاصی ام را به گیسوان بلند مهرت پیوند می زنم و در آیینه ی چشمت آیینه گردان را سجده می کنم طنین گام هایت را از کوچه های مهربانی می شنوم و به یاد روزهای روشن کودکی به دنبال پروانه های بیقرار در باغ انتظار ، سرمست می دوم و تو در فرداهای من متولد می شوی و می آیی با دستانی پر از ستاره و مرا به بزم عاشقانه ی گل و شبنم می بری عشق چیست ؟ جز نگاه مؤمنانه ی تو ، به قلب زخمی من همیشه برایم بمان سلام نسرين قشنگم هميشه به موقع دلتنگی ام را دست می کشی و غبار دلم را پاک می کنی فدای مهربانی هايت به صفای عزيزت سلام برسون

فروغ

لذت بردم خیلی قشنگ بود