دلم معبدی سبز می خواهد

با طاقی از خنده های شکوفا

که پروانه های شعرم

 آن جا

زیر چتر باران

آرام

روی گلبرگ نگاه تو بنشینند ...

کاش

این آتشکده را

به نامم نمی کردی

تا

دور آخر

این جام دوره گرد خمار

در آغوش دست های تو

جان می داد ...

                    

                                            نسرین

/ 9 نظر / 14 بازدید
مسيح

چون چراغ زندگی آغاز خاموشی کند نوشدارو را قضا، داروی بيهوشی کند

مسيح

وقتی تماس خود را با روح غریزی مان از دست می دهیم ، حالتی نیمه ویران پیدا می کنیم و قدرتهای که وجودشان برای زنانگی طبیعی ست اجازه رشد و تکامل نمی یابند ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ادامه بدم يا نه؟!!

تازه های ادبی

♥ سلام ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣ ♣.............................................♣ ♣.......تاره های ادبی به روز شد.......♣ ♣.............................................♣ ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣ یاعلی

م.ر.ت

درود و سلام...سلام و درود!

مهدی ميرآقايی

سلام عزيز شعر واقعا زيبايی است ... مرسی به من سر بزن ... خوشحال ميشم

....نه ؟

دلم کپک زده آه که سطری بنويسم از تنگی دل چونان مهتاب زده يی از قبيله ی آرش زه جان کشيده تا بن گوش به رها کردن فرياد آخرين .... خيلی خوب بود اين آخری حتی اگر در دوجا گذاشته باشی اش.

نسرین

مسیح عزیز من تشنه آگاهی ام باز هم بنویس ...

نرگسی

سلام عزيز دلم سکوت شکسته ات ، خيلی حرف ها دارد ... چه دلتنگت بودم و چه مسرورم کردی با آمدنت فدای تو

فروغ