عادت کرده ایم


 زاد و بود کلمه را


به دست اشک ها بسپاریم


و پیش پای گورهای خالی

 

فرزندان ناقص دردهامان را ...

...

دنباله فریب سیب

مترسکی درون سینه ام

بغض کرده است

دلم برای نیامدن ...

برای نرسیدن سر قرار ...

...

بگو چگونه زمین را جا بگذارم و

سرنوشت را به جزیره آدم خوارها تبعید ...

بگو چگونه می شود از خونم

عشق را دوباره

از تو بارور کنم ... 

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیح

دوباره واژه به واژه ترانه می بافی برای بودن با ... بهانه می بافی و تارهای نگاه کسی را که بی همتاست به پود خاطره ای عاشقانه می بافی

مسیح

نسرین دلم می خواست بهتر از این احساسم به نوشته ات را بگویم نشد !!!!!!!!!!!!!!!!

صبا

..... سالهاست این بغض و مترسک شکسته است در پی رسیدن قرارهایی که حضور تنهای ما بیقرارش کرد.......[گل]

بابک اسفندیاری

سلام ممنون بهار برشما هم مبارک باشد شعرتون مثل همیشه پراحساس بود اما موضوع و دغدغتون کلیشهای شکل پرداختش هم کلیشه ای موفق باشید

بابک اسفندیاری

سلام ممنون بهار برشما هم مبارک باشد شعرتون مثل همیشه پراحساس بود اما موضوع و دغدغتون کلیشهای شکل پرداختش هم کلیشه ای موفق باشید

سلام قولی از خدای رحیم

به نام پروردگار نگهبان خورشید پسرم ! به پرندگان نگاه کن! می بینی بی آنکه بال بزنند در هوا شناور میشوند و در آن نشانه ای هست که میخواهم تا به آن رهنمونت کند. پس شناور باش!و هیچ در هیچ دقت نکن! زیرا زشت و زیبا و برد و باخت ، هر دو یکی هستند و هیچگاه دو روی سکه وجود معنی داری نداشته است و تنها "مطلق" است که وجود دارد و هر چه هست از اوست در سنتی نیکو که بدل ناپذیر گشته و بوده است از قدیم و خواهد بود تا ابدی که در خیال نمی گنجد. پسرم! تنها دیدن و شنیدن است که اتفاق می افتد و تاریکی و نور مقصدی نیستند که در دور دست ها به جستجویش بپردازی! بلکه در نزدیکترین مکان تو اتفاق افتاده و همیشه در دسترس بوده اند و اتفاقی نبوده اند که در نهایتی دور یا نزدیک واقع شود بلکه اتفاق افتاده است! پس بر خود سخت مگیر ! مبادا به قضاوت وادار شوی! پسرم! همه عرصه ها از این رو "مقدسند" و این تو هستی که در راهپیمائی جاودانه ، می باید کفش هایت را گاه بیرون بیاوری تا مبادا در طول راه از آن چه توشه تو نبوده ، غباری بر آنها نشسته باشد! و تو غافل مانده باشی. پسرم! در خوشحالی مردمان اندوهی غریب نهفته است! پس هیچکسی ر

سلام قولی از خدای رحیم

پسرم! در خوشحالی مردمان اندوهی غریب نهفته است! پس هیچکسی را بیهوده خوشحال مکن! زیرا به همان اندازه برای تو بیهودگی در پی خواهد داشت. اما در غم های آنان به دقت نگاه کن! تا بتوانی حجم و وسعتشان را ببینی، زیرا خداوند هر کسی تنها به اندازه وسعت اوست و از آن سپس در میان آنها که هیچ باوری به بازگشتگاه اعمالشان و پندارشان ندارند ، مراقب باشی ! دیگر رازی برای مکاشفه در شناور بودن پرندگان نیست تنها دیدن است و شنیدن که میتواند به ادراکی دیگر گونه رهنمونت کند ! که پروردگار صبحگاهان نه معنی پیچیده آورد و نه التزامی برای طرح معما بر او بود که او بخشنده مهربان است و سبقت گرفت بی نیازی اش بر هر چیز! و هر علمی تنها ذره ناچیزی برخاسته از نامتناهی علم مطلق اوست.پسرم! اینک میتوانی در حالی که ایستاده ای و رویت را برپا داشته ای اجازه بخواهی تا بگوئی: ای هرچه نام نیکو برای تو! درمانده ام و فکر ناقص آمده است که پیشتر از کدام نیکو نام هایت بر زبان سکوتم بیاورم؟ اما خرسندم که پیشتر از هر چیز بخشنده و مهربان آمدی ّ! پس اذن و اجازه ام فرما تا دیگر گمانی جز بخشندگی و مهربانی بر تو نیاورم و یاریم کن تا بمانم بر گمانی که آورده ام بر ن

سلام قولی از خدای رحیم

و یاریم کن تا بمانم بر گمانی که آورده ام بر نیکوجفتی از نام های دل انگیزت!ای شاه! ای بزرگ شاه !ای هستی از تو و نیستی نیز ، نیاز در تو هیچ نبود و نیست و در تو تلاش و تقلا نبود و نخواهد بود و می بینم که در عجز و ناتوانی مطلق با توانائی مرا آفریدی! پس بر من اگر رحم بیاوری خود خواسته ای و روزی اگر بخشی باز از تو بوده است بر "من" که خرسندم از بخشنده مهربانی ات و آن کن که میخواهی ای سرور جهانیان که کافی هستی مرا و همگان را هستی که خدا هستی و بودی و تا هست جز نیاز در فرودست ملکوتت نخواهد بود . چگونه میتوانم شکر بجا آورم نفسی از تو را که بخشیدی بر من؟ بی نهایت ناتوانی و عجز در من است، میدانی و می بینی که خود آفریدی پس اجازه میخواهم بگذاری مرا تا برگردم به آغاز که بخشنده و مهربان تو را که بودی یافتم و دیگر گمانی جز بخشندگی و مهربانی بر تسلط از پیش جاری شده پرتوی از اقتدارت که بی منتهاست نبرم! و بگذار تا بخوانم با دهانی که آلوده اش کرده ام که ای بخشنده مهربان! آلودگی ، کبریای تو را نرسد و پاک میگردانی هر پلیدی را به نور بی منتهای خویش پس دهان آلوده ام را بر من مگیر که تو را خواندم و ناگزیر بودم که بخوا

سلام قولی از خدای رحیم

هر چه بود میدانی از بنده تو بود که فرستادی تا بر من بیاموزد شاید از رحمتت بیراه و گم نمانم ای بخشنده مهربان و ای مسلط بی نیاز

سلام قولی از خدای رحیم

آمین! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]