از سر دلتنگی ...

ماهی سیاه کوچکی

با تمام وجود

هستی اش را فروخت

یک بلیط سینما خرید

او

زنده بود و گرم

انگار

آبشار تند بلا خیزی

که هزار هزار

هستی ناچیز و ناشناس

اسیر جذر و مد

نگاهش بودند

دلش را ربوده بود

به سینما رسید

یک صندلی خالی اما ندید

او بعد تر به تماشا

رسیده بود

ماهی سیاه خسته

گوشه ای  نشست

از دیدن او و

ذوق

آن همه عاشق

دلش شکست

برای قلب کوچک

رمیده  اش

برای ا مید های مرده اش

هی نقشه

هی خط نشان کشید

_ فردا به همان

شهر خالی خسته

به همان جوی آب تشنه ...

فردا دوباره

می شوم خودم ...

حتی اگر که له شده

حتی اگر شکسته دل ...

او رفت

روی پای نداشته  اما

کمرش

خمیده بود

انبوه این همه درد

برای قلب کودکش

کمی بزرگ می نمود

ماهی

تمام دلش اما

پیش پشت پرده بود :

او

وقت ریختن روی

پرده بزرگ سینما

نگران یک نگاه نبود ؟

.............

                    نسرین

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیح

سلام به نسرين خستگی ناپذير کم پيدايی؟

مهدی میر آقایی

سلام شعرهای تازه را خواندم ... مرسی اما غم انگيزترين اتفاق چشم خيلی جالب و دلنشين بود ممنون

آمی

سلام نسرين جان ... عالی ست ، خيلی قشنگ بود ... فقط يه دستی يه بار ديگه به سرش بکش ... می دونی مثل يه لباس خيلی قشنگ شده که بايد اما يه جاهاييش رو تنگ کرد يه جاهاييش رو هم شکافت ...

مسيح

نسرين و امی سلام به هر شما

صبا

بابک اسفندياری

سلام بر نسرين عزيز شعر تون رو خوندم مثل هميشه سرشار احساسيد سیر روايت در شعرتون قابل تقدير است اما به نظرم عناصر داستان بر عناصر شعری غلبه دارند جای کشف های شاعرانه در اين شعر خالی است زنده باشيد

صفا

سلام عزیزم! من چرا هيچی نفهميدم وای ....نسرین ... همه ی سلولهای بدنم تو رو صدا می کنند ... آخه تو کجایی؟دلم برای های تو تنگ شده ... صفا بلا گردونت بشه انقدر دلتنگی نکن ...

آمی

قلمت در اين شعر آرام و عاشق و مظلوم شده ، اون زلزله ی نسرينی رو نداره

آمی

يه اتفاق بزرگ ديگه هم در اين شعرت افتاده : اينکه از زبان < من یا همون نسرین > روايت نمی شه ...

آمی