بزرگ می شویم و


در ناگهان دشواری از زمین


همدیگر را فراموش می کنیم


بزرگ می شویم و


به خاطر میاوریم ما


پنجره ای گشوده بودیم


گنجشک برف خورده روح گم شده امان را ...


بزرگ می شویم و


کودکی درونمان


شاخه گلی را خواهد گریست


که سرخی روی گونه هامان بود


و لبخندی که لب هامان را


 بهانه می کرد برای بوسیدن ...


و ما را برای دیدار دوباره ...

                                         نسرین


                                                              

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد جواد باقری

آمد و روبرويم نشست.در چشمهايم نگاه كرد.دستهايم را در دستهايش گرفت و گونه هاي اشك آلودم را بوسيد.وبا لبخندي تمام غمهايم را برد. آري!خدا به ديدنم آمده بود. شما هم به ما یه سری بزن منتظرتیم

رضا

وقتی کودک بودیم زندگی کردیم . ایا همیشه باید کودک باشیم؟ وقتی بزرگ شدیم کودکی را از دست دادیم. ولی زندگی کردیم.رویای کودکی و کودک بودن را از دست دادیم. اگر کودکی را با ازادگی و ازاد بودن یکی بدانیم ایاچیزی را از دست دادیئم؟ ما همواره مدیون ازادی هستیم و طالب ازادی حقیقت گویا گم شده ی بشری. ...............و بماند

مهدی تقی نژاد

سلام و درود بزرگ می شویم و بهار را مزمزه می کنیم سبز بمانی.

هجران

سلام کارهای زیبایتان را خواندم و بی نهایت از خواندنش لذت بردم. قلمتان سبز و مانا تا همیشه. با یک رباعی و غزل مثنوی به عنوان آخرین پست سال جاری در خدمت هستم و حضور شما باعث سرافرازیست. بیصبرانه منتظرم حضور ارجمند و نظرات ارزشمندتان را. موفق باشید.یاعلی.

هجران

سلام کارهای زیبایتان را خواندم و بی نهایت از خواندنش لذت بردم. قلمتان سبز و مانا تا همیشه. با یک رباعی و غزل مثنوی به عنوان آخرین پست سال جاری در خدمت هستم و حضور شما باعث سرافرازیست. بیصبرانه منتظرم حضور ارجمند و نظرات ارزشمندتان را. موفق باشید.یاعلی.

کیمیا

سلام دوست عزیز واقعا قشنگ بود و بی نهایت لذت بردم[دست] خوش به حالتون... در پناه یار[گل]

حسین میرزائی

پلکی زدم سایه ی سبز ت را دیدم که چون بهار بر همه ی سر زمین وبم گسترانیده ای بهار در نفس هایت بود و شعله ی همه ی شقایق ها در دستانت آمدی بودی انگار مرا بر افروزی به شعله ایم بگیرانی بشکوفانی ام اما شگفتا خود در میان پائیز ایستاده بودی روی برگ ها مکث کرده بودی مرا می نگریستی که تو را وشعرهایت را در کوچه باغ خزان زده می نگریستم. راستی تو همان گل آشنا نیستی. نسرین جان! آنکه رخسار تو را رنگ گل ونسرین داد....... لب مریزاد نسرین ای بنای با شعور شعر.بدرود

تازه های ادبی

[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل] █████████████████████████ سلام ممنون از حضور صمیمی شما. لطف کردید اومدید از نظر لطفتون هم سپاسگزارم موفق باشید و سلامت . یاعلی █████████████████████████ [گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]۞[گل]

خادمين حضرت خدیجه

سلام ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی سا ل جدید برشما مبارک باشد. به روز شدیم . حضور شما مایه خوشحالی ماست. [گل]

احمد

سلام دوست عزیز من برای اولین بار است که به وبلاگ شما می آیم ودر همان نگاه اول خیلی خیلی خشم اومد .................... راستی دوست عزیز نظرت را راجعب تبادل لینگ چی؟ به وبلاگ من هم سری بزن ..../// ممنون فقت دوست دارتو احمد