تمنا می کنم تو را

برای قلبی عاریتی

با لب هایی که از آن من نیست ...

 

 با دست هایی

 می خواهمت  که

به آغوشم منتهی نمی شوند

 

سیب ها

وقت رسیدن

به قانون جاذبه نمی اندیشند

من به فاصله ها ....

 

ببین

زادگاه اشک های من

چشم های سربی کلمات نیست ...

 

 

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ر.ت

زیباست چون همیشه

...سلام

سلام...

...سلام

سلام....

سلام قول پروردگار رحم آور

افرین!

حسین میرزائی

و انسان با تمام فاصله ها به وصل و انسان با تمام فاصله ها به جاذبه و انسان به وقت دور بودن از رسیدن به فاصله و سیب به وقت رسیدن و انسان به وقت نارسیدن به فاصله و شگفتا انسان با تمام وصل به فاصله می اندیشد. و این است که گاه انسان به رنجش هم توانا می شود. از این که در غربت دوستی به نام شعر داری و از این که شعر تو را با غربت سازگار کرده از این که غم غربت سراپا شعرت کرده می ستایمشان، هم شعر را وهم غربت را،که اگر غربت نبود کسی به آشنائی نمی انیشید. آن که در غربت است دلش نازکتر است و زود رنج تر ،من چرا کوتاه نیایم!

حسین شاه محمدی

زادگاه اشک های من چشم های سربی کلمات نیست ... سلام بسیار زیبا سروده اید.......... لذت بردم سبز باشید[گل]

مهدی کوه پیما

سلام واقعا زيبا بود درد منو تازه كرد واقعا با دستهايي مي خواهمش كه به آغوشش منتهي نمي شود شما بگوئيد چه كنم ؟ موفق باشی . در ضمن با يك غزل تازه آماده ي نظرات شما هستم .

ریحانه

سلام خیلی قشنگ بودش... من که خوشم اومدش واقعا[لبخند] راستی خوشحال میشم واسه وب من نظر بذاری..

محسن آزادی

سلام دوست عزیز، اگه مایل به تبادل لینک هستی ابتدا من رو لینک کن بعد اطلاع بده تا با چه نامی لینکت کنم.باتشکر