دوباره باد سر من داد می کشد

دست های روحم می لرزند

از دورها صدای آواز می آید

گمانم امروز

رنگ چشم های خدا

آفتابی است

پس این همه مه از کجا آمده است ؟

کسی درخت ایستاده آنجا؟

چرا صدایی نیست

سایه ها چرا صدا نمی دهند؟

به پشت سر نگاه می کنم

آسمان دورتر می شود

و من نزدیک تر

به زمین فرو می روم انگار

اینجا هر روز تاریک تر می شود

و قلب من تکراری تر

چراغی نیست آیا

که این همه فاصله را نزدیک تر کنیم

بهاریه می سرایم یا زمستانیه ؟

زمستان هم برای خودش فصلی است

اگر درخت نباشیم و گیاه و گل

و بالا پوشمان 

بی چنبره نباشد

درون یک روبا ه

گناه از من نیست

هوا سرد است

و آسمانی که با پیراهن حریر

همه جا می گردد

مریض خواهد شد

کاش کسی به من می گفت

دوباره عاشق شو

دست های تو بوی سیب می دهند

کاش کسی به من می گفت

که می داند

دیوانه وار دوستش دارم

کاش …

آه !

چند ایستگاه زیاد رفته ام

نگه دار !

باید دوباره

پیاده باز گردم

                                                                                  نسرین

/ 7 نظر / 4 بازدید
مهدی تقی نژاد

سلام عاشق نشويد اگر توانيد تا در غم عاشقی نمانيد البته شما جدی نگيريد.

رضا

سلام اگر روزی بگويند که ... نمی نويسد می گويم زمان ايستاده است کسی که ايمان اميد و عشق داشته باشد در ادامه راه ترديد نمی کند. فقط يک چيز مهمتر از شادی است: قداست. به روزم کمی اینطرف تر بیایید ما را می بینید. خوش باشيد

مرتضی

دوست عزیز سلام من با یه موقعیت خوب اشنا شدم شما هم می توانید این موقعیت را رایگان تجربه کنید روی لینک زیر کلیک کنید http://www.vnnu.com/fa?111154742

صبا

................

صبا

هر شب هنگام سلام ماه به تیرگی با خود میگویم دیگر اینبار اخرین است..اما هر صبح برای دیدن خورشیدباید از دشت چشمهای تو عبور کنم....!

سعيدي راد

سلام. شعر خوبی بود. ولی خدا وکيلی عاشق شدن نياز به گفتن کسی ندارد. آدم يکباره ناخواسته دچار می شود./

محسن رضوي

درود ! نوشته هايتان را می خوانم . آنچه انتظار می رود با توجه به اين که الان شما از طريق وب ها می تواند مطالعه ی خوبی داشته باشد بر شعر امروز پيشرفت شما در کلام است اميدوارم زيبا تر بخوانیمتان ...