باید سفر کنم

از خویش

تنها ...

دوباره ...

دیگر شیر این بیشه

آدمخوار نیست ...

                         نسرین

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ر.ت

سخت دلتنگم دلتنگم دلتنگ از شهر بار کن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر

فريبا

صفا جون تو کجایی؟ اين نسرين بايد يه کم استراحت کنه .... از نفس افتاد طفلک معصوم.

حسين تيموری

به اینجا بیایید که مثل اینجاست که مثل آنجا نیست . . . وقت مهمانیست . . . خوش آمدید.

بهروز

سلام چقدر کدو قل قله زن زياد شده... شير بيشه حالا چی می خوره ؟!! ... از شوخی بگذريم خيلی زيبا بود مثل هميشه نوشته هات ادمو می بره تا بی انتها ... اگه نبوديم بهتر نبود ؟ اگه هستيم جور ديگه بود هستی بهتر بود ؟ ... سفر خوب است و زيبا دلم می خواهد هميشه در سفر باشم هميشه ... و تنها... خوش باشيد.

مسيح

سلام نسرين جان امروز اسمان روزه سکوت اش را گشود امروز را به يادت گذراندم زير باران به تعبير زيبا ای عزيز ناديده ام ،انديشيدم

مسيح

باز هم اين چشم ابری با من است

مسيح

حوالی همان شهر حسرت ها ی تو نسرين پس از طوفان معجزه سراب جواب من نبود سالهاست کفر می کنم به دلم ...

صفا

سلام نسرینم حالا که دختر خوبی شدی امرت اطاعت ميشه ولی خوب می دونی که من دست از سرت برنمی دارم ...يه رنگ زنده می خوام که به اين پل و رودخونه ات صفا بده!!

مهدی ميرآقايی

سلام عزيز ما هم از احساسات لطيف شمابهره می بريم قسمت دوم اين شعرتان شاهکار هست راستی شايد مشکل ارتباطی ما نداشتن لينک باشه ...حضور زلال و نگاه گرمتان دلگرمی می بخشد